تبليغاتX
مثل هيچ كس

مثل هيچ كس

در جواني ناله كردم هيچ كس يادم نكرد ارزوي مرگ كردم مرگ هم شادم نكرد

خدا

خدا

وقتی با تو سخن می گویم

پرنده ای را می مانم که بال بر پهنه آسمان آبی و بی کران گسترده است و پرواز می کند.

وقتی با تو سخن می گویم

چونان گلی هستم که گلبرگ هایش زندگی را شکوفا می کند.

وقتی با تو سخن می گویم

موج سرکش ولی پاکی هستم که توفنده از دریا بر ساحل می کوبد.

وقتی با تو سخن می گویم

رنگین کمانی پس از بارانم که با افتخار و پر غرور رنگهایش را نشان می دهد و به رخ می کشد.

وقتی با تو سخن می گویم

گویی همه فرشتگان خدا ما را به نظاره می نشینند و عشق را در آدمی می ستایند.

کلمات نمی توانند عشق مرا به تو بیان کنند یا حتی کم از آن را گویا نشان دهند.

احساس از درون من می جوشد و مرا و هستی مرا در خود غرق می سازد اما هنگامی که می خواهم آن را به تو بگویم ویا بنویسم کلمات یارای آن را ندارند و نمی توانند ذره ای از عمق احساس شگفت انگیز مرا بیان سازند.

شاید رساترین واژه همین عشق باشد پس بگذار یک بار دیگر بگویم بیش از عشق بر تو عاشقم




خدا


 

سینه ام را بنگر  و ببین که در قلب کوچک خود آتشفشانی از عشق جای داده ام آن چنان که فرهاد کوه کن و مجنون بیابان گرد نیز به دامنه آن راه ندارند.

عشق چنان در قلبم ریشه دوانده که شعله هایش همه وجود و روحم را در بر گرفته است.

وقتی به عشق تو می اندیشم؛ تو که تنها گل زیبای زندگی من هستی و از بوی خوشت سرمست می شوم و در دریای مهرت غوطه ور می شوم، بیشتر و بیشتر  در سوز عشق فرو می روم.

بنگر!  قلبم اینک در دستان توست تا شاید آرام بگیرد اما هر لحظه بیشتر آتش می گیرد.

در سینه خود حضور تو را جشن می گیرم و «آتشین محبت» و «شیرین مهر» تو شب و روز روح و جان مرا نوازش می کند.

تنها مونسم و انیس شب دراز عاشقی من!

بدون قید و شرط و اگر و اما عاشقانه دوستت دارم.




 
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط سحر  |